تبلیغات
شازده نوشت - خاطره..........
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

()

خاطره بچه گیهام

 

 

 

دیروز یه اتفاقی برام پیش اومد. یهو یاد یه خاطره از 21 ،22 سال پیش

 افتادم .گفتم براتون  تعریف کنم شما هم بی نصیب نمونید.

من و دوستم " سیما " همسایه ایم و همیشه با هم به مدرسه میرفتیم.

یکی از روزهای  بارونی و سرد زمستون  داشتیم  از خیابون رد میشدیم که

یهو یه ماشینی ترمز زد و سیما رفت زیر ماشین !! من از ترس وسط خیابون

نشستم و گریه میکردم .همه  از مغازه هاشون زدن  بیرون و به طرف ما

اومدند.چون جاده لغزنده بود ماشین چند متری رفت جلو. آدمهایی که اونجا

بودن و خود من رفتیم زیر ماشین رو نیگا کردیم و دیدیم از سیما اثری نیست.

من با همون حالت بچگی و گریه داد زدم گفتم سیما له شده!! دیگه نیست!!

یکی به سرش میزد یکی گریه میکرد یکی به پلیس زنگ میزد یکی هم

آمبولانس خبر کرد .منم که وسط خیابون نشسته بودم و گریه میکردم.

سر کوچمون یه نونوایی داره که مال آقا منصوره .آقا منصور یه آدم نسبتاً چاق

با شیکم ور قلمبیده و کشیده به جلو و موهای سرش هم غیر از خدا

هیچکس نبوده!!!ببخشیدا یعنی کچل بود. اون که تازه از ماجرا خبر دار شده

بود بعد 10 دقیقه سریع از نونوایی زد بیرون و دوون دوون میومد طرفمون  و

بلند بلند میگفت وای چی شده چه خبره ؟؟که یهو شلوارش باز شد و

متاسفانه یا خوشبختانه اومد پایین  البته خدا رو شکر از این شرت های لنگه

 دار بلند پاش بود. خیالتون راحت!! یکدفعه صدای سیما اومد که گفت آقا

 منصور رو نیگا کنید شلوارش اومده پایین  همه سرها به طرف آقا منصور

چرخید و همه زدن زیر خنده. (تو رو خدا اون صحنه رو تصور کنید..).خلاصه

سیما چون ریزه میزه بود وقتی ماشین ترمز میزنه خودشو جمع میکنه و

میشینه و ماشین چون  جاده لغزنده بوده از روش رد میشه و خدا رو شکر

براش اتفاق خاصی نمی افته .سیما الان که 29 سالشه 45 کیلوئه .تصور کن

وقتی 7 سالش بوده چند کیلو بوده ؟؟؟

  هنوزم هر وقت آقا منصور رو میبینیم کلی میخندیم ...

 

پونه نوشت:چقدر دوران مدرسه رو دوست داشتم .اون سرمای اول صبح،دستکش هام که با وجودشون بازم دستام سرد بود.با این خاطره یهو دلم برای بچگی هام تنگ شد ...

 

 



نوشته شده توسط :شاهزاده
چهارشنبه 20 بهمن 1389-00:00