تبلیغات
شازده نوشت - لعنت به زندگی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

()

 

 

 

 

این روزا زیاد نقاشی می کشم

نقاشی یک هوا

نقاشی برف

نقاشی خدا

این روزها با باران، نقاشیِ اشک می کشم

 من با مداد سیاهم خوب نقاشی می کنم

 با مداد سیاه رنگین کمانی کشیده ام که

بافت رنگ آن حتی در کتاب رنگ ها هم نمی گنجد

آنقدر زیبا که رنگ ارغوانی سر به سجده گذاشت 

آبی با من از رفتن گفت 

قرمز سر به زیر آرام خفت 

این روزها نقاش تر می شوم 

چون می خواهم نقشی بکشم که با چشمان کسی آشنا نیست 

نقشی که وجود ندارد 

چشمهایم را می بندم 

و مداد سیاهم را دست دلم می دهم

باز هم نقاشی میکنم

من با مداد سیاهم می خواهم که

اشک را در چشمان خدا نقاشی کنم

می دانم نقاشی من بیست می گیرد


این روزها ساز هم می زنم

این روزها گاهی با سازم حرف می زنم

این روزها پیش نیلبک همدم شده ام



این روزها نی می زنم و با سیم تار می لرزم

با تار می لرزم و با اشک می خندم

این روزها سازم خوشتر می نوازد

فکر می کنم که از دل می نوازد

این روزها تنهایی را دوست دارم 

چون همدم تنهایی ام با من می خواند 

چون مثل خودم می خواند


این روزها بیشتر ساز می زنم


و این روزهامسافرم


این روزها کوله بار می بندم 

این روزها از هرچیزی که دارم بر می دارم


این روز ها خوب یاد گرفتم که


چگونه کوله بارم را ببندم


این روزها خودم پروانه ام


این روزها حس چلچله دارم


این روزها می خواهم مسافر بشوم


چه کنم ؟!!!


دلتنگم و حرفهایم نا تمام


این روز ها کمی هم می ترسم


چون پایبند شده ام

 

پایبند خرده ریزی به نام زندگی

 

 

 

 



نوشته شده توسط :شاهزاده
جمعه 8 مهر 1390-17:27