تبلیغات
شازده نوشت - همون روز سپردمت به خدا
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

()

 

 

روزی که اومدم خونتون تا بگم میخام سند خونه رو به نام بزنم و به وصیت حاجی عمل کنم.

قرآن رو گذاشتی جلوت و شروع کردی به خوندنش .اونم با صدای بلند.

دوباره حرفم رو تکرار کردم.

گفتی:اون خونه مال توئه دیگه سند زدن نداره.

گفتم: میدونم اما خیالم اینطور راحت تره

پرسیدم :قبر حاجی که تو تکیه بود رو خراب کردند دارند به جاش مسجد میسازند.

گفتی: قبرش رو خراب نکردند اون سر جاشه .تکیه رو خراب کردند میخان به جاش مسجد بسازند

گفتم:اون تکیه رو حاجی ساخته بود وصیت کرده بود همونجا دفنش کنند و کردند.

حالا چرا گذاشتی خرابش کنند مگه شما پسر بزرگترش نبودی؟

گفتی:قبرش رو خراب نکردند اون سر جاشه...

بادی به غب غبت انداختی و با اون صدای کلفتت ادامه دادی،

 من هر سال براش خیرات میکنم قند و چایی و چیزای دیگه به نیتش میدم مسجد...

گفتم:اما هنوز سنگ قبر نذاشتید براش .20 سالی میشه گفتی امروز میزارم فردا میزارم.

مگه شما وصیش نبودی؟

نگاهی بهم کردی و سرت رو تکون دادی.

یادت رفت وقتی حاجی وصیت نامه رو نوشت وقتی دیدی سهم بیشتری بهم رسیده پارش کردی ؟

و اون پیر مرد رو مجبور کردی دوباره وصیت نامه بنویسه.

 و خیلی چیزای دیگه که از گفتنش در اینجا خجالت میکشم

موقع ازدواجم رفتی پیش امام جمعه ی شهر تا مانع  عقدم بشی .

اما امام جمعه گفت اون اگه بخاد شکایت کنه خیلی بیشتر از اون چیزی که الان داره بهش میرسه

پس بهتره بیخیال شی

و تو هم کنار کشیدی و حتی نیومدی  به مجلس عقدم

روزی که میرفتم خونه ی  بقیه ی خواهرا میگفتند علی اکبر امضا میکنه که سند به نامت بشه

 یا نه؟

 همشون منتظر رضایت تو بودند. تویی که 60 سالت بود و هنوز طمع پول داشتی.

هیچ کس فکر این نبود که این وصیت حاجی بوده حاجی هم پدرشون بوده .

وقتی داشتم از خونتون با اون همه بی احترامی که بهمون کردی

 با اون بغضی که تو گلوم بود و نمیتونستم پیش شوهرم گریه کنم میرفتم

تو رو سپردم به خدای خودم .

با من طرف نیستی با خدای من طرفی

 

الان 5 سال از اون زمان میگذره.تو این مدت نه دیدمت نه دوس دارم که ببینمت

 اما چند روزیه مدام تو ذهنمی

نمیدونم چرا شاید کارت گیره شاید از خدا طلب بخشش میکنی شایدم .....

 

 



نوشته شده توسط :شاهزاده
دوشنبه 17 مرداد 1390-01:00