تبلیغات
شازده نوشت - خدا خواست
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

()

 

 

 

تنها نجات یافته کشتی،

اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.او هر روز را به امید کشتی

نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.  سرانجام خسته و نا امید، از

 تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود رااز خطرات مصون بدارد و در آن 

بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور

دید  كه  کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می

رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و

اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــا! چطور راضی شدی با من

 چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل

نزدیك می شد  از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته،

و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم..."

 

 



نوشته شده توسط :شاهزاده
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-01:00